سلام
خوبین
اومدم یه خبر بدم منو بهار گوگولی یه وب گروهی زدیم یه سر
بیاین بد نیست
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:54 توسط سپیده

سلام
خوبین
اومدم یه خبر بدم منو بهار گوگولی یه وب گروهی زدیم یه سر
بیاین بد نیست
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:54 توسط سپیده

ندامت
یک ساعتی میشد که سوار بر موتور مراجعین بانک را زیر نظر داشت در یک
فرصت مناسب نایلون مشکی را از پیر مرد قاپید و به خاطر مقاومت پیر مرد
ضـربه ای با چاقـو به بازوی او زد.درجـواب پـیـر مرد که می گفت:(این پـول
جهـزیه دخـتـرم است)او فقط لبخـند شـیـطنت آمیزی زد وفرار کرد.فردای آن
روز در مقابل منزل دختر مورد علاقه اش ایستاده بود.وقتی در یک لحظه خود را
در مقابلپیرمردی با بازوی باندپیچی دید و عرق سردی بر پیشانیش نشست!!!
عشق
روزی که می خواسـت برود ده بذر گل به من داد و گفت:
(این ده بذر را بکار هر وقت جوانه زدند من برمیگردم)مـن
آنها ر ا یکی یکی کاشـتـم وبا جــوانـه زدن هر کـدام انـگار نور
امـیـدی در دلـم روشـن میشـد اما این یکی انگار خـیـال جـوانه
زدن نداشـت ولـی من آنقدر عاشق بودم که نمیدانستم یک
سنگ ریزه هرگز جوانه نخواهد زد!!
فقط ثروتت
دختر نمیدانست کدام راه را انتخاب کند.پدرش آخرین
حرفش را زده بود.باید بین ثروت پدر و عاشق بی پول
وفقیرش یکی را انتخاب میکرد...
اما حالا درمانده وخجالت زده راه خانه پدرش را پیش
گرفته بود.پسر او رابدون ثروت پدرش نمیخواست

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:28 توسط سپیده
|

آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟
نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آینه و گفت
احساس پاک تورا زنجیر کرده است
گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی
گفت : خوابی سالها دیر کرده است
در ایینه به خود نگاه میکنم آه
عشق او عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:23 توسط سپیده
|

نامه نویس...
بنویس نامه نویس ، برای یارم بنویس ![]()
از سرگذشت غربتم ،تا روزگارم بنویس ![]()
اگه جوهری نمونده، با خون رگهام بنویس ![]()
اگه کاغذت تمومه، روتن شبهام بنویس ![]()
بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس ![]()
طفلکی دل دلکم ، مرد روزو حالم بنویس ![]()
از غصه های بی صدام ،که آب می شن رو گونه هام ![]()
خاطره گذشته ها، که جون می دن پیش چشام ![]()
از سردیه فاصله ها ، جون می کنم تو غصه ها ![]()
یه دل دارم تو سینه ، هزار حدیث از گریه ها !!! ![]()
(با تشکر از بهنام جون)
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:20 توسط سپیده
|

من و تو مثل دو تا خط ميمونيم که توي دفتر مشق اسير شديم
نرسيديم به هم و آخرشم تو همون دفترکهنه پير شديم بي هم وکنار هم روزها گذشت
دستهاي من نرسيد به دست تو ميدونيم که ما به هم نمي رسيم مگه با شکست من شکست تو
ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه آخر عشق دو تا خط موازي همينه اگه من بشکنم
وتو بي خيا ل بگذري از من و تنهام بذاري چی؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:22 توسط سپیده
|

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند . . .
آن خدایی که بزرگین خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند . . .
دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند . . .
فکر کن در تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند . . .
صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند . . .
راستی آنچه که یادت دادیم پر زدن نیست که در ماست بخند . . .
آدمک نخندی آغاز نخندن به خدا آخر دنیاست بخند . . .
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:27 توسط سپیده
|

دوستای خــــوبم عیــــــدتــون مبارک
از ته دلم برای همتون آرزو میکنم که عیــد خوبی داشته باشید وبه همتـــون هم خوش بگزره
یادتون نره سر سفـــره منو دعا کنید. اگرم مثل من رفتید مسافرت خیلـــی مواظب خودتون
باشید.پس تا بعد از عید فعلا خداحافظ
راستی یه وقت منو از یاد نبرید!!!باشه؟؟؟
دوستون دارم
بوس بوس

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 15:43 توسط سپیده
|

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را توی ساحل با یه چوب
روی ماسه ها ترسیم می کرد.شایدفکر میکردکه هرچه این قلب را بزرگتر درست
کند،یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد ! بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد
سعی کرد با دستهایش گوشه هایش راصیقل بدهد تا صاف صاف بشود،شاید میخواست
موقعی که دریا آن را با خودش میبرد، این قلب ماسه ای جایی گیر نکند !
از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد،شاید میخواست اینطوری آن را بشناسد و
مطمـــعن بشود،همان چیزی شده که دلش می خواست
!
به قلب ماسع ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یه چشمک به قلب
ماسه ای اش هدیه داد.دلش نیامد که یه تیر ماسه ای رابه قلب ماسه ای اش
شلیک کند.
برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یه پــــــیکان گذاشت
روی قلب ماسه ای.حالا دیگر کامل شده بود وفقط نـــــیاز به مراقبــــت داشت
.
نشست پیش قلب ماسه ای وبا دسش قلب را نوازش کرد ودر سکوت به قلب
ماسهای قل داد تا همیشه مراقبش باشد.سپس برای اینکه باد قلبش را ندزدد
با
دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلــش می خواست پیش قلب
ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود، نگاهی به قلب ماسهای کرد ورفـــــت
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت وبه قلب ماســه ای قول داد که زو
د
بر میگردد وبقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید
و رفت به دیدنش.وقتی به قـــلب ماسه ای اش رسید آروم همانجا نشست وگلها
را پرپر کرد وبر روی قلب ماسه ایش ریخت
.
قلب ماسه ای با عبور یه آدم بی احساس شکسته شده بود...آره دنیا ی ما هم اینجوری
دیگه
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 15:23 توسط سپیده
|

کاش
قلبم درد تنهایی نداشت
سینه ام هرگز پریشانی نداشت
کاش
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش
می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
----------------------
اگه تورو خواستن اشتباهه
اگه باتوبودن اشتباهه
اگه عاشق توبودن اشتباهه
اگه واسه تومردن اشتباهه
پس توبهترين و قشنگترين
اشتباه زندگي من هستي
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:29 توسط سپیده
|

به من میگفت:آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر میمیرم…باورم
نمیشد.فقط برای یه امتحان ساده به او گفتم بمیر…وسالهاست در تنهایی
پژمرده ام.کاش امتحانش نمیکردم!!!!!
![]()
گر کلمه دوستت دارم کلید زندان من وتوست پس با تمام وجود فریاد
میزنم دوستت دارم.
زندگی بدون عشق مثل شلوار بدون کش است پس بپا شلوارت نیفته!!!!
عشق از کلمه عشقه بر گرفته شده.عشقه نام گیاهی است در هند که اگر
بر درخت تنومندی بپیچد ان را از پا درمی اورد.
تمام زندگي را از دريا بياموز زيرا براي در آغوش گرفتن ساحل آرام و قرار ندارد
با خودم عهد بستم بارديگرکه تورا ديدم، بگويم ازتودلگيرم ولي بازتوراديدموگفتم:
بی تو ميميرم

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 16:1 توسط سپیده
|

يه روز عشق و ديوانگي و محبت و فضولي داشتن قايم موشک بازي
مي کردن تا نوبت به ديوانگي رسيد همه رو پيدا کرد اما هرچي گشت
اثري از عشق نبود. فضولي متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل
سرخ قايم شده وديوانگي رو خبر کرد و اونم يک خار بزرگ برداشت
و تو بوته گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي همه به
سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديوانگي که خودشو مقصر
ميدونست تصميم گرفت هميشه عشقو همراهي کنه و از اون روز به
بعد وقتي عشق به سراغ معشوقش ميره بدی های اونو نمی بین
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:35 توسط سپیده
|

دروغ می گن
شاید اشتباهه اماعاشقا دروغ می گن
ادمای مهربون و باوفا دروغ می گن
اونا که می گن که تا همیشه دیوونتونن
بذا بی پرده بگم که به شما دروغ می گن
اونا که میان به این بهونه ها که اومدن
از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن
اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده
به تمام اسمونا به خدا دروغ می گن
اونا که با قسم و ایه می خوان بهت بگن
تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن
باور کن دروغ میگن
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:10 توسط سپیده
|

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 15:21 توسط سپیده
|
